تبليغاتX
خوشگل مامانی

خوشگل مامانی

امیرحسین

آبله مرغونیها + تولد زهرا جون

از غیبت طولانی ام از امیرحسین جون همه نی نی های گل و مامانهاشو عذرخواهی می کنم خجالت

به فاصله دو هفته بعد از امیرحسین جون من و خاله سمیرا هم آبله مرغون گرفتیم گریهو به فاصله من و خاله، فاطمه دختر خاله سمانه، خاله سمانه و دایی مهدی خلاصه که مادرجون عزیزم حسابی گرفتار مریضداری بود و ما تو قرنطینه بودیم هیچ کس جرات نداشت خونه مادر بیاد و البته ما هم نمی تونستیم جایی بریم، امیرحسین جون که 2 هفته برای آبله مرغون خودش تو خونه بود و 2 هفته هم به خاطر آبله مرغون من و این شد که حدود 1 ماهی تعطیل بود و حسابی می خوابید و کیف می کرد از اینکه توی خونه هست و حالا هم حسابی بد عادت شده و هر روز می گه که مامان زود بیا دنبالم.

مریضی خیلی سختی بود البته برای ما که بزرگ بودیم، امیرحسین و فاطمه خیلی اذیت نشدند.

علت غیبت طولانی ام همین بود و بعدش هم که حسابی سرکار سرم شلوغ بود

توی ماه گذشته تولد زهرا جون بود روز (16 بهمن) انشاا... که همیشه شاد و سلامت باشی عزیزم (البته تولد در روز 88/12/6 برگزار شد)

فاطمه جون قصد داشتم زودتر بیام و تولد زهرا جونو تبریک بگم (البته توی وبلاگ) اما نشد ولی حسابی بهتون زحمت دادیم و خیلی خوش گذشت تولد زهرا جون انشاا... که همیشه به مجلس شادی عزیزم

هوراهوراهورااینم چندتا عکس از تولد زهرا جونهوراهوراهورا

حاشیه تولد زهرا جون:

امیرحسین در حال رقصیدن با دخترها

سمیه: مامان بیا با امیرحسین خاله سارا هم برقص 

امیرحسین: نه مامان پسرا باید با دخترا برقصن 

امیرحسین خیلی اخلاقش بد شده و خیلی نق می زنه خیلی لجبازی می کنه و هر چی هم باهاش مدارا می کنم فایده نداره، دعواش می کنم فایده نداره نمی دونم دیگه چکار کنم لطفاً راهنماییم کنید


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

تغییر منزل

دیگه می خوام برم توی پرشین بلاگ بنویسم. چون اونجا امکاناتش بهتر از اینجاست

http://babyboyamir.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

روز سه شنبه امیرحسین عکسهای مهدکودکشون که برای عید نوروز ازشون گرفته بودند و آورد. وقتی می خواستم نگاش کنم گفت که مامان خانم معلم گفته مواظب عکسهاتون باشین که عکستون نشکنه و با احتیاط از من گرفتشون و گذاشتش توی یکی از جیبهای کیفش.

 

 

MySpace  Graphics

 

اینم از عکسهاش

روز چهارشنبه همراه فاطمه جون و دختر گلش زهرا جون و چند تا از دوستهای دیگه رفتیم دیدنی یکی از دوستهای خوبمون، دختر نازش مهرسا جون تازه به دنیا آمده. امیرحسین و زهراجون هم تا می تونستند شیطونی کردند.

 

یک خاطره از عید تعریف کنم نیشخند

یک روز مادرجون (مادر بابا) سوار ماشین ما بودند و داشتیم می رفتیم بازدید منزل یکی از اقوام.

امیرحسین رو کرد به من و گفت: مامان کاش ما هم موتور داشتیمخواب

گفتم چرا مامان ماشین که بهترهتعجب

گفت: آخه اونجوری دیگه مردمها نمی تونند بیان سوار موتورمون بشنابرو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

عیدانه

اول از اسباب کشی

روز جمعه که بعدازظهرش سال تحویل می شد، ساعت ۸ صبح اسباب کشی کردیم و تا ساعت ۸ شب تقریباْ وسایل بزرگم و جا دادم و خورد ریزهاش موند و بعد هم رفتیم عید دیدنی منزل پدر و مادر و مادربزرگ بابا تا ساعت ۱ شب و از اونجایی که خسته بودیم و خونمون هم یک خورده دور هست تصمیم گرفتیم منزل پدرومادر بابایی استراحت کنیم و فردا صبح هم منزل مادر من بریم. امیرحسین هم خواب بود و صبح که از خواب بیدار شد یک جنجالی به پا کرد که چرا نرفتیم خونه خودمون بخوابیم و ما رو حسابی پشیمون کرد  و بعد باز رفتیم خونه و به امور جمع آوری وسائل پرداختیم تقریباْ ۳ روز طول کشید تا تمام وسایلمون جا رفت. بعد هم که مشغول دید و بازید عید شدیم و حسابی هم کادو گیرمون آمد 

راستی سفره هفت سینمون هم وسط وسایل پهن کردیم

اینم عکسش

 

یک روز هم به اتفاق مادر و خاله ها رفتیم پارک و امیرحسین و فاطمه جون حسابی بازی کردند، شام هم مهمون عمو محمد (شوهر خاله سمانه) بودیم

 

 

 

 

 

روز ۱۳ فروردین هم رفتیم چمران (پارک کنار گذر حاشیه ای در شیراز) و پارک آزادی که واقعاْ افتضاح بود پر بود از افغانی و دهاتی

 

و در آخر امیر با موهای یکم فشنی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

بوی عید میاد + بعداَ نوشت + بعداَ بعداَ نوشت

اینروزها هوای شیراز حسابی بهاری شده البته بیشتر به اردیبهشت می خوره، خدا به داد تابستونی که در راه داریم برسه  

(خدایا کمکمون کن که توی تابستون هم مثل الان هوا خوب باشه و گرما کلافمون نکنه)

امروز توی مهد، سفره هفت سین پهن کردن و می خوان از بچه ها عکس بگیرن وقتی عکسشو دادن حتماْ می زارم. فردا هم به مناسبت نوروز براشون جشن گرفتن و گفتن به خاطر اینکه تعداد بچه ها زیاد هست پدر و مادرها رو به جشن دعوت نکردن ولی من خیلی دلم میخواد به جشنشون برم و ببینم که برای بچه ها چه کارهایی می کنن. امیرحسین جون هم که شکر خدا اصلاْ اهل تعریف کردن نیست که بلکه بتونم از امیر اطلاعاتی کسب کنم

یه خبر دیگه اینکه ما انشاا... هفته دیگه به خونه خودمون اسباب کشی می کنیم که انشاا... سال جدید رو توی خونه خودمون جشن بگیریم

شهریور 87

تازگیها اصلاً حال و حوصله عکس گرفتن ندارم، خستگی آخر سال و خریدهایی که دارم برای خونه جدید و همه چیز دست به دست هم داده که من عکس از امیرجون نگیرم انشاا... به زودی عکس جدیدی ازش می گیرم و می زارم.

 

بعداً نوشت تولدی:

آرش جون  و ایلیا جون تولدتون مبارک امیدوارم که همیشه سالم و سلامت و موفق باشین

بعداْ بعداْ نوشت:

با اجازه همگی من فردا و پس فردا رو مرخصی گرفته ام تا به امر جمع آوری وسایل بپردازم و انشاا... روز پنج شنبه اسباب کشی کنیم، سفره هفت سینمونم امسال باید وسط وسایل پهن کنیم

انشاا... که همگی سال خوبی در پیش رو داشته باشین و هیچ وقت غم و غصه در خونتون و نزنه

 

يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد

رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد

تنها دل ساده ايست دارايي ما

آن هم شب عيد تقديم تو باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

مسابقه بامزه ترین عکس بچه های زیر 1 سال

مامان کیاراد جون یه مسابقه ترتیب دادن در مورد بامزه ترین عکس بچه های زیر ۱ سال من فقط همین عکس را تونستم پیدا کنم که امیرحسین در این عکس ۱۱ ماهش هست

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

الاغ و کچل

چشم امیرحسین خداروشکر خوب خوب شد و دیگه هیچ اثری از خون توی چشم خوشگلش نیست

چهارشنبه رفتم سرکار و از اونجایی که سرما خورده بودم و حالم حسابی بد بود یکساعتی بیشتر نموندم و رفتم مهد که امیر و ببرم خونه، وقتی منو دیده می گه مامان چرا الان اومدی من که هنوز ناهارم و نخوردم  و از اینکه رفتم دنبالش پشیمونم کرد

روز سه شنبه هم از طرف مهد می برنشون نمایش الاغ و کچل، البته خودم هم دوست داشتم ببرمش که مهد کارم را راحت کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

باز هم تولد + مریضی امیرحسین جون

 

اول از همه تولد امیرحسین خوشگلم را خدمت سارا جون و

 بابایی امیرحسین تبریک میگم

انشاا... که همیشه در کنار هم خوشبخت و سلامت باشید

آقا خوشگله

بعد از تولد امیرحسین جون می رویم سراغ امیرحسین خودمان

روز سه شنبه که رفتیم خونه دیدم که روی سفیدی چشم امیرحسین یک لکه بزرگ قرمز هست درضمن همون روز هم سرما خورده بود و گفتم که حتماً به خاطر سرماخوردگی هست که چشمش قرمز شده و کنار چشمش هی قی می کرد. ولی انگار که حدس من اشتباه بوده و یک چیزی خورده به چشمش که هر چی ازش می پرسم چی شده درست نمی گه چی شده و هر دفعه یک چیزی می گه یکبار میگه خورده به شیشه یکبار میگه خورده به بشقاب پرنده (بشقابهای اتاق نهارشون توی مهدکودک) یکبار می گه عرفان زده، خلاصه آخر نفهمیدیم چشمش چی شده به مهد کودک هم که تماس گرفتم گفتند ما الان داریم می بینیم اینجوری شده و مطمئن باشید توی مهدکودک براش اتفاقی نیافتاده 

روز چهارشنبه نگذاشتم بره مهد کودک و رفت پیش مادرجونش عصر که رفتم خونه بردمش دکتر، آقای دکتر یک قطره و یک پماد برای چشمش داد و یک سوزن و شربت هم برای سرماخوردگیش. رفتیم که سوزن و بزنیم بابایی نشست و پای امیرحسین را گذاشت بین پاهاش و من هم پایین پای امیر و کمرشو گرفتم که تکون نخوره و خانوم پرستار سوزن رو بزنه و از اونجایی که خانوم پرستار خیلی ناشی تشریف داشتند نتونست سوزن امیرحسین رو درست بزنه و سوزن تو پای امیرآقا کج شد و از سرنگ جدا شد و تمام مواد روی من و خودش و بابایی ریخت. بابایی رفت یک سوزن دیگه گرفت و آمد و دوباره باقی ماجرا تکرار شد و من رو هم از اتاق کردن بیرون و یه آقای سیبیل کلفت به جای من آمد و باز خانومه سوزن و زد و فقط نصفی از مواد رفت داخل پای امیرحسین و روی باسنش هم یه خراش بزرگ انداخته بود.

امیرحسین هم به خاطر جیغ و دادهایی که زده بود قرمزی چشمش بیشتر شد و تقریباً روبه سیاهی می زد، دیگه توبه کردم ببرمش توی اون بیمارستان مسخره سوزن بزنه، آخه تقریباً اطراف ما فقط همون جا هست که همه چیز و با هم داره و نمی خواد خیلی آدم سرگردون بشه.

اما از اون به بعد قطره را با هر مکافاتی که هست میریزم توی چشمش و خدارو شکر یکمی بهتر شده

یک چیز دیگه هم هست که الان که فکرشو می کنم امکان داره قرمزی چشمش مال اون جریان باشه

روز سه شنبه از طرف مهدکودک، امیرجون رو برده بودند برای آشنایی با مشاغل به مغازه نانوایی و کارگاه نجاری که امکان داره توی کارگاه نجاری چیزی رفته باشه توی چشمش

پسرم کلی هم ذوق مغازه نانوایی را کرد که رفته بود و اونجا بهشون نون تازه داده بودند (امیرحسین عاشق نون تازه هست)

اینم چشمش البته خیلی بهتر شده نسبت به روز اول

یک اتفاق خیلی بد دیگه هم که افتاد دیشب باز امیر توی خواب خون دماغ شد و حسابی حالم و گرفت. خونریزی خیلی شدیدی هم بود، همه دست و صورت خودش و من شد پر خون به اضافه ۴ تا دستمال که پر خون بود

خیلی نگران میشم وقتی دماغش خون میاد. ولی دکتر که بردمش میگه چیزی نیست فقط با ویتامین آ چربش کن

برای پسرم دعا کنید که طوریش نباشه و دیگه خون دماغ نشه

نفس مامان

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

تولد تولد تولدت مبارک ارشیا جونم

هوراهوراهوراهوراهورا

ارشیا جون تولدت مبارک

 انشاا.... که همیشه در کنار پدر و مادر خوب و مهربونت سالم و سلامت باشی عزیزم


دست بزنید و شادی کنید
امشب شب تولده
تو باغ سبز زندگی
یه غنچه گل وا شده

                                                گل و گل و گلت، گل گلکه
                                                چه خوشکل وبا نمکه

                                                تولدش مبارکه
                                                مبارکه مبارکه


خنده نشسته رو لباش
شادی می باره از چشاش

قد کشیده و بزرگ شده
قربون اون قد و بالاش

کیک تولد بیارین
بیار بیار کیکو بیار

شمعا رو زود روش بذاریم
بذار بذار شمعو بذار

                                                 گل و گل و گلت، گل گلکه
                                                 چه خوشکل وبا نمکه

                                                 تولدش مبارکه
                                                 مبارکه مبارکه



یک و دو سه د یالا
شمعا رو فوت کن حالا

تولدت مبارک
چشم نخوری ایشالا

ببر ببر کیکو ببر
به مام بده تو هم بخور

ناز و ناز و نازنینه
ماه روی زمینه
کیک تولدش هم
مثل خودش شیرینه
 
 
پی نوشت: تولد ایلیای مامان سمیه هم هست که من دیر متوجه شدم و الان تولدش و تبریک می گم انشاا... که همیشه در کنار پدر و مادر خوبش سالم و سلامت باشه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت   توسط مامان امیرحسین  | 

بازی من و امیرحسین + تولد زهرا جون

دیروز امیرحسین رفت توی اتاق، در و بست و داشت به خودش حرف می زد، امیرحسین اغلب تنهایی نمی ره توی اتاق و حتماْ باید یکی پیشش باشه یکمی می ترسه. من هم که کنجکاو شده بودم ببینم داره چی می گه با استکان چایی رفتم توی اتاق و دیدم داره بازی می کنه گفت: مامان برو بیرون دارم با پسرهام بازی می کنم. منم گفتم: میشه من هم بیام مهمونتون بشم گفت خب باشه با استکان چایی بیا بشین و من هم رفتم داخل بازیش شدم. گفتم: مامانی اسم پسر هات چیه گفت: اسم یکیشون امیرحسین نمانیه (رحمانی) و یکیشون عرفان قدامی (خدامی) دوستهای مهدکودکش هستند و بعد گفت: مامان، من دوتا بچه دارم. منم گفتم: که اسم مامانشون چیه، کمی مکث کرد گفت اسنا محمدی (یسنا) و اسم خودمم هم بابا رضا هست (از کی تاحالا اسم زن بابا رضا شده یسنا محمدی)  

خلاصه که تمام بچه های کلاسشون توی بازیش بودن  و بعد گفت: مامان شما چاییتو بخور می خوام برات پلوماهی بیارم  بعد که غذامو داد خوردم  گفت: خوب دیگه بریم بیرون و این بود جریان بازی دیشب ما

 

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولد مبارک

مبارک مبارک تولد مبارک

دلت شاد و لبت خوش چو گل پر خنده باشی

بدو شمعاتو فوت کن که صد سال زنده باشی

 

 

تولد زهرا جون عروسک مامانی را

 به زهرا جون،  فاطمه جون و بابا فرهاد تبریک می گم

انشاا... که همه روزها، روزهای شاد و خوشی براتون باشه

و ۱۲۰ سالگی عروسک خوشگلتون و جشن بگیرید

MySpace  Graphics



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط مامان امیرحسین  |